- چرا گرفته دلت ،مثل آنکه تنهايي.
-
چقدر هم تنها
!
-
خیال مي کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
.
-
دچار يعني

-
عاشق
.
-
و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك،دچار آبي بيكران باشد
.
-
چه فكر نازك غمناكي
!

********************

.........
ماهي كوچك دچار آبي بي كران بود. آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد. و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا به دنبال دريا مي گشت، اما پيدايش نميكرد. هر روز و هز شب مي رفت، اما به دريا نمي رسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه بيشتر مي گشت، گم تر مي شد و هر چه كه مي رفت ، دورتر
....

ماهي مدام مي گريست، از دوري و از دلتنگي.و در اشك و دلتنگي اش غوطه ميخورد. هميشه با خود مي گفت: «اينجا سرزمين اشكهاست .اشك عاشقاني كه پيش از منگريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديدند؛ و فكر مي كرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است
.»

ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد ،اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در آن غوطه مي خورد
.

********************

قصه كه به اينجا رسيد، آدم گفت: «ماهي در آب
بود و نمي دانست، شايد آدمي با خداست و نمي داند. و شايد آن دوري كه عمري از آن دم زديم، تنها يك اشتباه باشد.... »
آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشتهمان دم برپا شد....