اشک شیشه
می زند باران به شیشه
شیشه اما سرد و سنگین
بی تفاوت، تلخ و خاموش
شاید از یک غصه غمگین
شیشه در اوج سپیدی
خسته از دلواپسی ها
من نشسته گنگ و مبهم
می رسم تا عمق رویا
آسمان همچون دل من
خیس خیس از بی وفایی
بر لبم نام تو دارم
ای بهار من کجایی؟
...تا به کی چون شیشه ماندن ...
در نگاه قاب تقدیر
من همه میل رسیدن
دل ولی بسته به زنجیر
آمدم تا چشمهایت
در دلم عشقی بکارد
تو ولی گفتی که بر گرد،
شیشه احساسی ندارد
می زند باران هنوز آآآآآآآآآآآآآآآه
این چنین غممممممممم در دل کیست
دست من بر شیشه لغزییییییییید
شیشه هم با بغضضضضضضض بگریست

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 19:46 توسط سوگند
|